لیلا و امید
زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد
مهر ماه مهر ماه لطافت ماه تولد شاید همه فکر کنند توی پاییز هبچ بهاری نیست و خزان همه چیز از راه می رسه این هوا مرا به یاد کودکی می ندازه امروز روز میلاد من است . میلاد من ....... امروز درست در روز ۲۱ مهر بیست و یکمین پاییز زندگی ها را سپری کردم . من امروز بیست و یک سالم تموم می شه من امروز پا به این دنیا گذاشتم روزای تولدم حس غریبی دارم . حس می کنم بزرگ شدم و امسال بیش از بیش این حس با منه چون شاید واقعا بزرگ شدم امسال قبل از اینکه به کسی بگم همه انگار می دونستن انگار همه می دونستن که من یک سال دیگه از عمرو گذروندم .... یک سال هم به تجربه ها اضافه شد حس غریبی دارم دوست دارم برم کنار دریا . روی اسکله بشینم . روی اون سنگ های بزرگ سفید . شالمو در بیارم و اجازه بدم باد پاییزی موهامو به این ور و اون ور ببره .... دوست دارم فکر کنم به این که در این بیست و یک سال چی کار کردم ... دوست دارم به تک تک لحظاتش فکر کنم .... دوست دارم برم تئی یه جنگل که هیچ کس نباشه (امید باشه) امید وایسه و مراقبم باشه و من برم و برم .... دلم بوی چوب می خواد چوب بارون خورده بوی خاک..... توی این هوای پاییزی هوای جنگل با ادم غوغا می کنه.... دلم یوش می خواد دلم خونه ی نیما یوشیج می خواد . دلم اون اتاقای توی هم و بزرگ را می خواد . دوست دارم برم توی اتاقا و حس نیما رو درک کنم ... برم توی رویا و ببینم که نیما درست روی پنجره روبروی نشسته و داره به اسمون نگاه می کنه و شعر می گه... اصلا دوست دارم تو چنین روزی توی شیراز باشم . برم کنار حافظ . دستامو روی سنگ مزارش بزارم و تک تک ابیاتشو حس کنم ..... وای که دلم چقدر این چیزا رو می خواد .... دلم یه عالمه چیزای نا ز می خواد .... دلم می خواد امروز هوا بارونی باشه(ولی آفتابیه) بارون بباره و من زیر بارون راه برم ... دوست دارم دستای مامان گلمو ببوسم ... به خاطر اینکه بیست و یک سال زحمت منو کشید ... به خاطر اینکه تو این روز قشنگ منو به دنیا آورد ...







| Design By : Night Skin |













