لیلا و امید
زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد
انگار پاییز با اون برگ های زرد و قرمز و نارنجی اش به جای اینکه بهم انرژی بده تمام انرژی مو می گیره (بر خلاف رنگش) احساس می کنم همه ی روزاش منو یاد خواهرم می ندازه اخه اون درست تو همین روزای پاییز بود که برای همیشه قلب همه رو پاییزی کرد و خودش بهاری شد خواهر عزیزم نمی دونی وقتی دیروز با دخترت رفتم تا براش وسیله ی مدرسه بخرم چه حسی داشتم نمی دونی چقدر سخته من دستای کوچیکشو تو دستم بگیرمو دلم ارم باشه نمی دونی چه سخته وقتی براش وسیله می خرمو شادی رو تو چشماش می بینم و با خودم فکر می کنم که ای کاش بودی خودت نازنینتو میاوردی واسه خرید نمی دونی چه حس سختیه که یه دفعه از دهنم در بره و به فروشنده بگم که برای دخترم یه جوراب خوشگل بیارید . نمیدونی چقدر سخته موقعه ای که نگاه گیرای نازنین رو تحمل کردن نمی دونی چه سخته اینکه من دارم شوق خرید وسایلشو می بینم ولی تو نیستی کنارش نمی دونی چه سخته نمی دونیییییییییی نمی دونی چه سخته که دیروز همش گریه کردممممممم نمی دونی چه سخته حوریه عزیزم خیلی وقته به خوابم نمیای بیا و بهم امید بده که تمام این کارا سخت نیستتتتتتتتت بیا پی نوشت: حالم بد جور پاییزیه امید مرسی تو تمام شرایط درکم می کنی لیلا
| Design By : Night Skin |



