تبليغاتX
لیلا و امید
Daisypath Anniversary tickers


لیلا و امید

زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد

سلاف بر همه

۴ روز مونده تا سال ۸۷ تموم بشه 

راستی من تو سال ۸۷ چی کار کردم؟

مثل همه ی سالهای گذشته نمی دونم چرا تو لحظه ی تحویل سال باز گریه کردم

دلم یه جوری گرفت

دلم واسه خواهرم تنگ شد (۲ سال پیش فوت کرده ) فکر کردم یک سال از عمرمم گذشت ولی کاری نکردم

توی فروردین ماه اردبیل رفتیم

۲۰ فروردین بود که با امید آشنا شدم

۱۲ اردیبهشت با هم نامزد کردیم

۲۰ اردیبهشت جشن نامزدی گرفتیم

۱۲ هر ماه ماهگرد گرفتیم

تابستونو گزروندیم

خواهر شوشوم عروسی کرد

توی ماه رمضون با امید جونم رفتیم مشهد

تولدمو در ۲۱ مهر جشن گرفتیم

۱۵ آبان سالگرد خواهرم بود

۲ آذر تولد امیدم بود

دی ماه تصمیم عروسی گرفتیم

و حالا آماده ی عروسی کردنیم

خدا رو شکر امسال کارای زیادی کردم

امسال من امید زندکی ام را پیدا کردم تو کارم پیشرفت کردم

و خدا رو شکر می کنم

و در سال  جدید

آرزوی سلامتی و خوشبختی برا ی مادر و پدرم و خانواده ام ارزو می کنم

امیدوارم همه خوشبخت باشید

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:40 توسط لیلا| |

سلاف سلاف برهمه

خوفید

منم خوفم بد نیستم فقط خسته ام  خیلی خسته ام

دیروز کار خونمون تموم شد دیگه راحت شدیم فردا پرده می زنیم و فرش پهن می کنیم

از همه ی دوستای گلم ممنون که بهم سر زدن

می خوام اینجا به یه نفر بگم که خیلی دوستش دارم اونم صدیق جونمه خیلی دوستش دارم اینم صدیق جونمه که اینروزا مریضه امیدوارم زودتر خوف بشه

دیروز برای امید جونم رفتیم خرید البته من و خودش تنهاییییییییی

اوففففففففف چقدر این تنهایی خوبه

دیروز کارای بسیار زیادی کردیم رفتیم فرش انتخاب کردیم ولی امید جان گفت حتما نه نه شوهر جانم باید بیاد ببینه من اخر سر نفهمیدم که فرشی که ما می خواییم استفاده کنیم چه ربطی به این نه نه خانم داره

از دست این خانواده ی شوهر

فعلا کار دارم بازم میاممممممممممممم بای فعلا

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:52 توسط لیلا| |

چهارشنبه زودتر مرخصی گرفتم تا برم مثلا خرید عروس

بابا چه خرید عروسیه  مرده شور هر چی خریدو ببرن

خودمونو ۲ ساعت خوشمل کردیم رفتیم بعد از خرید فراوان نه نه شوهرمان برگشت به ما که خیلی مظلوم وایساده بودیم فرمود لباس شب می خوای یا نه ؟  (تو پرانتز بگم چون حنابندون نمی گیرم قرار نبود لباس شب بگیرم) ما هم گفتیم : نه !!!!!!! اخه یه نفر نبود بهش بگه تو که نمی خوای بخری چرا می گی می خوای یا نمی خوای؟

مثلا می خواست دل منو خون کنه ؟ هر کی ندونه خودش می دونه که من ماهی ۱۰۰ تا مثل خرید اونو می خرم دیگه لازمم به خریدش نبود

خلاصه بعد از تلاش فراوان برای حفظ ظاهر خرید کذایی ما تموم شد و برگشتیم خونه

منم گفتم  بهشون نشون می دم که من کیم

خلاصه اینم از خریدشون

فعلا بای بای

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 13:55 توسط لیلا| |

نمی دونم بعضی از این زنا چرا اینقدر بی کارن

هر هفته جمع می شن مثلا دوره دارن می شینن پشت سر مردم غیبت می کنن که چی بشه

بعدا منم این عروسای گل و خوب و حرف گوش کن باید برم اونجا بشنم دهونشونو نگاه کنم سرمو هی تکون بدم که اره حرف شما درسته بعدش که بیام خونه از گردن درد به خودم بپیچم

دیروز تصمیم گرفتم که دیگه که به این جلسه ی دوره ای ننه شوهر جانم نرم خیلی راحت بگم کار دارمو نرم

برای یک بار دروغ گفتن که جونم در نمیاد

خلاصه مرخصی گرفتیم و امادیم خونه

چنان خوابیدیم که نگو و نپرس

بیدار شدیم دیدیم ای دل غافل اه ننه شوهرمان ما را گرفته و گلویمان بد جور درد می کندزدیم بر سرمان که ای داد بی داد نکنه یه دفعه ای از اه و ناله سقط شویم

ولی خدا رو شکر که تا حالا سالم هستیم  اگه چیزیم شد بدونید که اه و ناله ی فلانی بود

بگذریم دیروز ۱۰ ماه گرد عقدمون بود

امید جونم برام دو تا مجسمه ی ناز خرید

خیلی نا نازه

به احتمال زیاد فردا می ریم خرید عروسی

برای دعا کیند که فردا برام مشکلی پیش نیاد

چون کلی سلیقه های من با خوا شوهر و ننه شوهرم فرق داره

 بای بای

از دوستای عزیزمم ممنونم که بهم سر می زنن

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:59 توسط لیلا| |

سلام

تو این ۴ روز تعطیلی اتفاقاتی بس عجیب برای بنده اتفاق افتاد

چهارشنبه که رفتیم خونه مونو تمیز کنیم موفایل عزیزم را در جیب کاپشن امیدم گذاشتم  رفتیم خونه شون دیدم ای داد بی داد موفایلم نیست  مطمئنم همون جا یه سکته رو زدم چرا که در موفایل عزیزم عکسایی زیبا از بنده و امیدجان بود  به خاطر همین موضوع داشتیم سکته می کردیم من به فکر شماره های دوستام و اس ام اسای عزیزم بودم

نه نه شوهر عزیزم به فکر عکسای بنده  ما هم اشک می ریختیم هم می خندیدیم به قول بابام اینهمه عکس دسته مردمه عکس تو هم باشه  واقعا به لارجی پدر و مادرم هیچ ادمی رو ندیدم

خلاصه بعد از تلاش فراوان دیدیم موفایلمان نیست و نابود شده

ما گریه می کردیم و امید جان دلداریمان می داد

وقتی دید گریه مان بند نمیاید قول موفایل جدید داد

ما هم خیلی خوشحال بشکن می زدیم خلاصه شب چه خوابهایی دیدیم خواب دیدیم که آدم فضایی ها موفایل ما را دزدیدند ما هم گریه می کنیم و آن را می خواهیم

خلاصه بعد از ماجراهای فراوان بعد از ظهر فرداش یعنی درست یک روز از ناپدید شدن موفایلم و خوشحال بودن برای گوشی جدید دیدم که موفایلم پیدا شد

نمیدونید تو اون لحظه بوی دماغ سوختم به ۱۰۰ خیابون اونطرف تر رفته بود

ولی خلاصه خوشحال شدیم

این بود از ماجرا ی اول روز تعطیلات

ادامه ماجرا بعدا.......

تو این چند روزه پرده های اتاقامم اماده شد

خیلی خوشحالم که مستقل می شم

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:16 توسط لیلا| |

مرسی از همدل جونم و آنی عزیزم

همدل جون ازم خواسته بودی خودمو معرفی کنم

من لیلا هستم متولد ۶۷ هستم و کارمند یه شرکتی یا موسسه‌ی دولتی عین خودت هستم  امیدم متولد ۱۳۵۹ هستش و بازاریه . البته امید من سیگار نمی کشه ها . ما نامزدیم و ۲۰ فروردین سال ۸۸ قراره با هم عروسی کنیم . من می خوام خاطرات خودمو اینجا بنویسم و به امید عزیزم تقدیم کنم

ما زندگی اروم و عاشقانه ای با هم داریم و خدا رو شکر تا به حال به مشکلی بر نخوردیم

درسته همه می گن که ۸ سال با هم اختلاف سن دارید ولی ما اصلا به هیچ عنوان اختلاف سلیقه نداریم و خدارو شکر

فکر کنم دیگه معرفی بس بود

اگه سوالی دارید باز بگید تا بگم

فعلا بای بای

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 10:11 توسط لیلا| |

می ترسم خیلی می ترسم از زندگی جدید 

 از اینکه واقعا می تونم یه  محیط راحت و اروم واسه امید عزیزم  فراهم کنم

واقعا خنده داره حتی از اشپزی هم می ترسم

مس ترسم یا دلهره دارم ؟ نمی دونم

واقعا نمی دونم ای کاش کسی بود تا بهم می گفت که چی کار کنم

چرا باید اینهمه دلهره داشته باشم

واقعا چرا؟

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:31 توسط لیلا| |

دیروز تصمیم گرفتیم یه دستی به سر و روی خونه ی جدیدمون بکشیم

من و امید لباس رزم پوشیدیم و رفتیم که خونه رو تمیز کنیم

خلاصه من تار عنکبوتا رو گرفتم

امیدم کف آشپزخونه رو شست

خلاصه بعد از تلاش فراوان فهمیدیم که کار تمیز کردن در تخصص ما نمی باشد

داشتیم یخ می زدیم که کار و ول کردیم و اومدیم خونههههههه

از دیشب تا حالا امید جونمو ندیدم دلم براش تنگ شده

امروز می خوام برم پرده بخرممممممم

دلمان یک چاییییی می خواهد کسی نیست برایمان چاییییی بیاورد

فعلا بایییییییی

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 8:51 توسط لیلا| |


Design By : Night Skin

head>

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس