تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers لیلا و امید


لیلا و امید

زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد

صدای نفساتو می شنوم

گرمای نفستو تو صورتم حس می کنم

گرم و نرم هستن

ارومن

سینه ات اروم بالا و پایین میاد و سر منم که روی سینه ات هست آرومانه تکون می ده

دوست ندارم چشمامو باز کنم

دوست دارم همین حالتو داشته باشیم

صدای بارون تو گوشمه

می دونم وقت رفتنه

ولی نمی خوام پا شم

گوشیم زنگ می زنه

با همون چشمای بسته از میز عسلی برش می دارم و خاموشش می کنم

دوست دارم کنارت بمونم

با بوسه های نرم بیدارم می کنی

می گی وقت رفتنه

ولی نه من دوست دارم باز کنارت دراز بکشم

ولی تو بوسم می کنی و قلقلکم می دی تا چشمامو باز کنم

با زور چشمامو باز می کنم و نگاه زیباتو می بینم

ای جانمممممممممم

چشمای امیدو می بینم

و بیدار می شم

پی خودم:

این ماجرا هر روز از ساعت ۶ الی ۶.۳۰ برام اتفاق میافته

البته به غیر پنج شنبه و جمعه

لیلا

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 15:21 توسط لیلا| |

سلام

دلم آپ می خواد

یه آپ خوشگل و باحال و بس طولانننننننننننننننننننننننیییییییی

وقتش نیست که بنویسم

دلم از ویکی خیلی پرههههههههههههههههههههههههههه

چرا وبلاگتو حذف کردیییییییی هااااااااااااااااا

اگه کسی خبری ازش داره بهم بده

دلم برای نوشته هاش یه ذره شدهههههههههههه

منتظرم باشید

زودی میام

لیلا

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 15:19 توسط لیلا| |

دیروز یکی از انتخابای بزرگ زندگی مو کردم

من بین یه حس دور و امید

امیدو انتخاب کردم

من اون حسو سال های دور از یاد برده بودم ولی با اومدن اون همه چیز از دوباره شروع شد

من آرامشو از دست دادم این چند روز خیلی قاطی بودم می دونستم باید یکی رو انتخاب کنم

من قبلا این انتخابو کرده بودم

من امید را با آرامش انتخاب کرده بودم

من فکر می کردم قبلا عاشق اونم ولی حالا مطمئنم که عاشق امیدم

من عشق رو توی آرامش می بینم

من عشقو توی لذتی که تو آغوش امید هستم می بینم

من تمام اضطرابمو وقتی در کنار امیدم از یاد می برم و یه حس خنکی تو دلم حس می کنم

من امیدو به خاطر آرامشی که در کنارش داشتم انتخاب کردم

من عاشق نگاه آروم

رفتار صبور

لحن دلنشین حرفاش

انتخاب کردم

من امیدو انتخاب کردم

و هیچ وقت امیدو با هیچ کس و هیچ حسی عوض نمی کنم

چون من امیدو ساده به دست نیاوردم

امیدم می خوام بگم که دوست دارم و هیچ وقت نمی تونم حتی لحظه ای بدون تو زندگی کنم

هنوز که هنوز اگه ۱۰۰ سال دیگه ام بگذره تو انتخاب منی

امیدمی

تو تمام امید من به زندگی هستی

من چه طور می تونم یه حس قدیمی رو جایگزین تو کنم

من حس با توبودن و مال تو بودن را دوست دارم

خدایا مرسی مرسی از اینکه امیدو بهم دادی

مرسی از اینکه این چند روز بهم کمک کردی تا خودمو باز پیدا کنم

مرسی که راه درستو بهم نشون دادی

مرسی از همه چیز

مرسی از اینکه این ماجرا رو پیش اوردی تا من قدر امیدو بدونم

دوست دارم خداجونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

پی خودم:

امیدم تو تمام کس منی دوست دارم جیگرم من حتی نمی تونم بدون تو بخوابم دوست دارم

نه می خوام اینجا بگم عاشقتممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

لیلا

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:42 توسط لیلا| |

می دونم

می دونم خیلی وقته نمی نویسه

خیلی وقته هر روز میام اینجا ولی نمی دونم از کجا شروع کنم

خیلی حرف دارم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم

یه جوریم

یه حسی دارم

این روزا قاطیم

از همه چیز ایراد میگیرم

دلم یه مسافرت می خواد

یه مسافرت طولانی و یک ماهه

دوست دارم از اینجا دور بشم

دوست دارم هوا گرم باشه

دوست ندارم

...................

وای که چقدر این روزا بهانه گیر شدم به همه چیز گیر می دم

به موهام نوع آرایشم

به لباسام

نمی دونم چرا اینجوری شدم

کمکم کنید

بگید چی کار کنم که از این عادت در بیام

چرا زندگی برام عادی شده

لیلا

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:2 توسط لیلا| |

نگاهت را قاب می گیرم . در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگی می بخشد امروز روز توست ... تولدت مبارکککککککککککککککککک

امیدم تولدت مبارک

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس ...

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن ...

و چه اندازه شیرین است امروز ...

روز میلاد ...

روز تو !

روزی که تو آغاز شدی !

تولدت مبارک امیدم ....

لیلا

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:16 توسط لیلا| |

سلام

من بهترم و در مرحله ی بهبود می باشم

اینجا هستم می خونمتون ولی نای تایپ کردن ندارم

امیدوارم هر چه سریع تر خوب بشم چون واقعا این مریضی کلافم کرده

برام دعا کنید

لیلا

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:1 توسط لیلا| |

به دلیل مبتلا شدن به آنفولانزا از به روز سازی وبلاگ معذورم

همین که خوب شدم زودی میام

لیلای مبتلا شده به آنفولانزای نوع الفبا

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:16 توسط لیلا| |

سه سال پیش در چنین روزایی بود که تنهام گذاشتی

خواهر مهربانم

      من هنوز هر پنج شنبه منتظر تو هستم که بیایی و قولی که بهم داده بودی را انجاتم بدی

مامان هنوز که هنوزه پنج شنبه ها رو فسنجون درست می کنه که شاید تو بیایی

سه سال گذشت

سه سال از آخرین باری که صورت سفید و زیبایت و سردت را لمس کردم می گذره

ولی هنوز که هنوز سردی صورتت روی انگشتای دستم هست

انگار همین الان بود انگار همین ثانیه بود

چرا می گن گذر زمان داغ دلو کهنه می کنه

خواهرم اصلا چنین چیزی نیست گذشت زمان بیش از بیش منو دلتنگ تو می کنه

نمی دونی چه حسی دارم وقتی دخترتو نازنینتو می بینم

نمی دونی چقدر بزرگ شده

می دونم تو خودت همیشه مواظبش هستی ولی نمی دونی چه حسی دارم وقتی اونو بدون تو می بینم

نمی دونی چقدر دلم اتیش می گیره وقتی به چشماش نگاه می کنم

باور نمی کنی هنوز که هنوز وقتی می رم خونه ی مامانینا

هر وقت تلفن زنگ می زنه حس می کنم تو هستی

وای نمی دونی چه درد ناکه

این سه سال با همه ی غم و دلتنگی تو گذشت و من می دونم تو بهشتی هستی

هوریه ی عزیزم فقط آرزوم اینکه وقتی اومدم پیشت سرم پایین نباشه

امیدوارم پیشت سر بلند باشممممممممم

لطفا به خوابم بیااااااا

نمی تونم در موردت بنویسم کلمات از توصیف حالم عاجزن

پی خودم:

سالگرد خواهرم ۱۵ آبانه

عزیزم این روزا عاشق تر از پیشم امیدم

خدایا ازت می خوام (همیشه ازت می خواستم) که به مادرم صبر بدی

ببخشید که ناراحتتون کردم

لیلا

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:58 توسط لیلا| |

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم

فقط اینو می دونم که اون شب که خوابتو دیدم خیلی دلم برات تنگ شد

خیلی خیلی

یاد دوران راهنمایی و دبیرستان اون پیاده اومدنا از مدرسه تا خونه

اون نوشابه ها و کیک های خوشمزه ی پرتقالی که مهمون دستامون می شدن

اون خنده ها و اضطراب های سر کلاس

اون لحظه شادی که فهمیدیم با هم فامیلیم

پسر عمه ی من با دختر عمه ی تو ازدواج کرده بود و ما از این نسبت فامیلی دور چه لذتی می کردیم

چقدر خوشحال بودیم

یواش یواش این دوستی به خانواده ها کشیده شد و من و تو خوشحال از اینکه شبها هم می تونیم پهلوی هم باشیم ...

اون درد و دل کردنای دم در خونه تون .......

وای که چقدر دلم تنگه

اون تابی که توی حیاطتون داشتید و روش می نشستیم و از آرزوهامون می گفتیم

و اون روز که اومدم خونه تون (خونه ی مادرت)

چقدر عوض شده بودی

چه پیر شده بودی

چقدر روحیه ات ضعیف شده بود

دیگه رقیه ی شاداب نبودی

وقتی پشت در خونه تون منتظر بودی و همین که در زدم زود درو بازکردی و چشمای پر اشکت و لبخند محزونی که گوشه ی لبات بود منو داشت دیوانه می کرد

رقیه جان چقدر توی این ۳ سال زجر کشیدی

کی فکرشو می کرد تویی که همیشه از آرزوهات می گفتی حالا زندگی برات یه جهمنه

چقدر سخته وقتی برام می گی

می گی که چه قدر سختی کشیدی . وحتی اجازه نداشتی بیای عروسیم

دلم ریش ریش می شد وقتی می دیدم با اون سن کمت یه بچه ی ۱۷ ماهه داری و در دلم ارزو می کردم ای کاش به عقب برگردیم و تو نظرت نسبت به خواستگارت عوض بشه و بگی که می خوای درس بخونی

حالم بده این چند روزه فقط به تو فکر می کنم

چه قدر اون روز ازت خواستم بهم بگی که چه کمکی از دستم بر میاد ولی تو می گفتی هیچی فقط سنگ صبورم باش

و من عصبانی بودم که چرا حتی شوهرت اجازه ی اینو نمی ده که با من که دوست صمیمی ات هستم درد و دل کنی

حالم بده ...........

خدایا نذار رقیه بیشتر از این آب بشه

پی خودم :

دو پست قبلی نوشته هایی بودن که زیر شیشه ی میزم هستن و هر روز می خونمشون

امیدم عزیزم مرسی از اینکه یه زندگی اروم برام فراهم کردی . من مهم تر از همه چیز ارامش روحم را مدیون تو هستم

لیلا

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:51 توسط لیلا| |

مدیونی

به خودت ... به خدا... به زندگی ....

مدیونی به هر چه در عالم هست ! ....

باور کن مدیونی دوست من!

اگر از لحظه لحظه های عمر کوتاه زندگی ...

لذت نبری !

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:3 توسط لیلا| |


Design By : Night Skin

انواع