لیلا و امید
زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد
خواهر مهربانم من هنوز هر پنج شنبه منتظر تو هستم که بیایی و قولی که بهم داده بودی را انجاتم بدی مامان هنوز که هنوزه پنج شنبه ها رو فسنجون درست می کنه که شاید تو بیایی سه سال گذشت سه سال از آخرین باری که صورت سفید و زیبایت و سردت را لمس کردم می گذره ولی هنوز که هنوز سردی صورتت روی انگشتای دستم هست انگار همین الان بود انگار همین ثانیه بود چرا می گن گذر زمان داغ دلو کهنه می کنه خواهرم اصلا چنین چیزی نیست گذشت زمان بیش از بیش منو دلتنگ تو می کنه نمی دونی چه حسی دارم وقتی دخترتو نازنینتو می بینم نمی دونی چقدر بزرگ شده می دونم تو خودت همیشه مواظبش هستی ولی نمی دونی چه حسی دارم وقتی اونو بدون تو می بینم نمی دونی چقدر دلم اتیش می گیره وقتی به چشماش نگاه می کنم باور نمی کنی هنوز که هنوز وقتی می رم خونه ی مامانینا هر وقت تلفن زنگ می زنه حس می کنم تو هستی وای نمی دونی چه درد ناکه این سه سال با همه ی غم و دلتنگی تو گذشت و من می دونم تو بهشتی هستی هوریه ی عزیزم فقط آرزوم اینکه وقتی اومدم پیشت سرم پایین نباشه امیدوارم پیشت سر بلند باشممممممممم لطفا به خوابم بیااااااا نمی تونم در موردت بنویسم کلمات از توصیف حالم عاجزن پی خودم: سالگرد خواهرم ۱۵ آبانه عزیزم این روزا عاشق تر از پیشم امیدم خدایا ازت می خوام (همیشه ازت می خواستم) که به مادرم صبر بدی ببخشید که ناراحتتون کردم لیلا نمی دونم از کجا شروع کنم فقط اینو می دونم که اون شب که خوابتو دیدم خیلی دلم برات تنگ شد خیلی خیلی یاد دوران راهنمایی و دبیرستان اون پیاده اومدنا از مدرسه تا خونه اون نوشابه ها و کیک های خوشمزه ی پرتقالی که مهمون دستامون می شدن اون خنده ها و اضطراب های سر کلاس اون لحظه شادی که فهمیدیم با هم فامیلیم پسر عمه ی من با دختر عمه ی تو ازدواج کرده بود و ما از این نسبت فامیلی دور چه لذتی می کردیم چقدر خوشحال بودیم یواش یواش این دوستی به خانواده ها کشیده شد و من و تو خوشحال از اینکه شبها هم می تونیم پهلوی هم باشیم ... اون درد و دل کردنای دم در خونه تون ....... وای که چقدر دلم تنگه اون تابی که توی حیاطتون داشتید و روش می نشستیم و از آرزوهامون می گفتیم و اون روز که اومدم خونه تون (خونه ی مادرت) چقدر عوض شده بودی چه پیر شده بودی چقدر روحیه ات ضعیف شده بود دیگه رقیه ی شاداب نبودی وقتی پشت در خونه تون منتظر بودی و همین که در زدم زود درو بازکردی و چشمای پر اشکت و لبخند محزونی که گوشه ی لبات بود منو داشت دیوانه می کرد رقیه جان چقدر توی این ۳ سال زجر کشیدی کی فکرشو می کرد تویی که همیشه از آرزوهات می گفتی حالا زندگی برات یه جهمنه چقدر سخته وقتی برام می گی می گی که چه قدر سختی کشیدی . وحتی اجازه نداشتی بیای عروسیم دلم ریش ریش می شد وقتی می دیدم با اون سن کمت یه بچه ی ۱۷ ماهه داری و در دلم ارزو می کردم ای کاش به عقب برگردیم و تو نظرت نسبت به خواستگارت عوض بشه و بگی که می خوای درس بخونی حالم بده این چند روزه فقط به تو فکر می کنم چه قدر اون روز ازت خواستم بهم بگی که چه کمکی از دستم بر میاد ولی تو می گفتی هیچی فقط سنگ صبورم باش و من عصبانی بودم که چرا حتی شوهرت اجازه ی اینو نمی ده که با من که دوست صمیمی ات هستم درد و دل کنی حالم بده ........... خدایا نذار رقیه بیشتر از این آب بشه پی خودم : دو پست قبلی نوشته هایی بودن که زیر شیشه ی میزم هستن و هر روز می خونمشون امیدم عزیزم مرسی از اینکه یه زندگی اروم برام فراهم کردی . من مهم تر از همه چیز ارامش روحم را مدیون تو هستم لیلا مدیونی به خودت ... به خدا... به زندگی .... مدیونی به هر چه در عالم هست ! .... باور کن مدیونی دوست من! اگر از لحظه لحظه های عمر کوتاه زندگی ... لذت نبری ! تنها راز شادمانه زیستن است . گورستان با تمام سکوتش می گوید : زندگی ارزش یک ثانیه اندوه را هم ندارد . اینکه یه نفر که نماز می خونه مستقیم نمیره بهشت ایشون همکار بنده معتقدن که هر کس نماز بخونه مستقیم تشریف می بره بهشت ولی کسی که کار خوب زیاد کرده و توی نماز کاهلی کرده نمی ره بهشت ... منو می گی کفری ...داشت از سرم دود بلند می شد منم گفتم : عزیزم از تو یکی من توقع نداشتم واقعا حس می کنی کسی که فقط و فقط نماز می خونه و هیچ کار خوبی نمی کنه با کسی که کار خوب می کنه و تو نماز کاهلی می کنه یکیه توی همین اداره ی ما کم کسی هست که نماز می خونه ولی همین که ازش کمک می خوای درست تو چشمات زل می زنه و می گه نهههههههههه و توی همین جامعه ی ما کم ادمی پیدا می شه حتی براش مثال زدم که فلانی درسته تو نماز کاهلی می کنه ولی همین که ازش کمک می خوای یا می خوایم به کسی کمک کنیم درجا اون پیش قدم می شه حتی عید سال گذشته تمام لباسای مغازه شو داد به جشن نیکوکاری واقعا این ادما به بهشت نمی رن ؟ قربون خدا برم ... خدا اینقدر بزرگه اینقدر بزرگه که بخشیدن براش کاری نداره شاید اگه این جور افراد بمیرن خدا به خاطر اعمال خوبشون و اخلاقشون تمام حق الله رو ببخشه ولی واقعا خدا از حق الناس می گذره واقعا همین خود شما از حقتون می گذرید شاید من که مشکلی دارم اون طرفی که حتی نمی ذاره ادم مشکلشو بگه و زود می گه من نمی تونم . من نمی خوام و نه تو کارت می یاره و درست کارت به وسیله اون طرف حل می شه می گذری؟ واقعا نمی دونم واقعا نمی دونم این مذهبی های خشک چرا همه چیز رو توی نماز می بینن در صورتی که خدا در کنار نماز به چیزهای دیگه هم ما را سفارش کرده خسته ام از این تفکر مسخره ی این افراد نظر شما چیه ؟ من درست می گم ؟ پی خودم: ۱- مرسی از همتون که تولدمو تبریک گفتید مرسی ۲- امید جان مرسی از اینکه روز تولدم منو سوپرایز کردی اون لحظه اون قدر خوشحال بودم اشک تو چشمام اومد مرسی بابت همه چیز لیلا مهر ماه مهر ماه لطافت ماه تولد شاید همه فکر کنند توی پاییز هبچ بهاری نیست و خزان همه چیز از راه می رسه این هوا مرا به یاد کودکی می ندازه امروز روز میلاد من است . میلاد من ....... امروز درست در روز ۲۱ مهر بیست و یکمین پاییز زندگی ها را سپری کردم . من امروز بیست و یک سالم تموم می شه من امروز پا به این دنیا گذاشتم روزای تولدم حس غریبی دارم . حس می کنم بزرگ شدم و امسال بیش از بیش این حس با منه چون شاید واقعا بزرگ شدم امسال قبل از اینکه به کسی بگم همه انگار می دونستن انگار همه می دونستن که من یک سال دیگه از عمرو گذروندم .... یک سال هم به تجربه ها اضافه شد حس غریبی دارم دوست دارم برم کنار دریا . روی اسکله بشینم . روی اون سنگ های بزرگ سفید . شالمو در بیارم و اجازه بدم باد پاییزی موهامو به این ور و اون ور ببره .... دوست دارم فکر کنم به این که در این بیست و یک سال چی کار کردم ... دوست دارم به تک تک لحظاتش فکر کنم .... دوست دارم برم تئی یه جنگل که هیچ کس نباشه (امید باشه) امید وایسه و مراقبم باشه و من برم و برم .... دلم بوی چوب می خواد چوب بارون خورده بوی خاک..... توی این هوای پاییزی هوای جنگل با ادم غوغا می کنه.... دلم یوش می خواد دلم خونه ی نیما یوشیج می خواد . دلم اون اتاقای توی هم و بزرگ را می خواد . دوست دارم برم توی اتاقا و حس نیما رو درک کنم ... برم توی رویا و ببینم که نیما درست روی پنجره روبروی نشسته و داره به اسمون نگاه می کنه و شعر می گه... اصلا دوست دارم تو چنین روزی توی شیراز باشم . برم کنار حافظ . دستامو روی سنگ مزارش بزارم و تک تک ابیاتشو حس کنم ..... وای که دلم چقدر این چیزا رو می خواد .... دلم یه عالمه چیزای نا ز می خواد .... دلم می خواد امروز هوا بارونی باشه(ولی آفتابیه) بارون بباره و من زیر بارون راه برم ... دوست دارم دستای مامان گلمو ببوسم ... به خاطر اینکه بیست و یک سال زحمت منو کشید ... به خاطر اینکه تو این روز قشنگ منو به دنیا آورد ... خیلی زود اومد اگه ۲۰ روز دیگه صبر می کرد الان تو بغل ما بود اهههههههه که خیلی حالم بده برادر زاده ام ۸ ماه به دنیا اوم ولی ۱ ساعت بیشتر نتونست این دنیا رو تحمل کنه الهی که عمه فدای اون نفسای نازت بشه که خیلی اروم بودن خیلی خیلی اروم بودن اومدم بگم که همه دعا کنیم برای مادرایی که بچه هاشونو از دست می دن دعا کنیم که خدا بهشون صبر بده بهشون صبر بده که بتونن امانت خدا رو به خودش برگردونن سانیا نوشت:نمی شه تو پست بالا نظر گذاشت عزیزم لیلا بله می دونم که خیلی وقته نمی نویسم اره می دونم ولی چی کار کنم یه عالمه کار ریخته رو سرم منم باید انجام بدم دیگه امروز دیگه گفتم ولش بشینم ببینم گلای نازم چی کار می کنن اخه کلی دلم برای دوستای نازم تنگ شده بود تازه داشتم وبلاگ گیتی رو می خوندم نمی دونی گیتی چه حالی می کنم وقتی نوشته ها تو می خونم تو محشریییییییییییییییی دختر این روزا یه حسی دارم نمی دونم حس خوبیه یا نه صبح ها که پا میشم هوا اینقدر نازه که دوست دارم یه عالمه پیاده روی کنم ولی غروبا که می شه نمی دونم چرا دلم هوری می ریزه تو شکمم دلم یه جوری می گیره واقعا دلیلیشو نمی دونم دیروز ۱۷ ماه گرد عقدمون بود من هر روز این ۱۷ ماه را دوست دارم با عشق این ۱۷ ماه را گذروندم دیروز موهامو رنگ کردم خوشمل شد البته موهام رنگ داشت (واسه ی عروسیم بود) رفتم ریشه ها شو رنگ کردم دیگه چی....... واقعا خیلی مسخره است ادم حرفی نداشته باشه ولی هی سعی کنه که یه چیزی بنویسه همون روز مرگی های همیشه من خوشحالم که این روزمرگی ها رو با شادی و در کنار امید طی می کنم پی خودم: سانیا جان چرا ازت کمک خواستم کمکم نکردی وقتی دیدم اصلا کمکم نکردی کلی دلم گرفتتتتتتتتتتتت دعا می کنم که همه ی جوونا خوشبخت بشن و دعا می کنم که موشی بتونه بهترین تصمیمو که به صلاحشه بگیره امید جانمممممممممممممممم خیلی عاشختم لیلا انگار پاییز با اون برگ های زرد و قرمز و نارنجی اش به جای اینکه بهم انرژی بده تمام انرژی مو می گیره (بر خلاف رنگش) احساس می کنم همه ی روزاش منو یاد خواهرم می ندازه اخه اون درست تو همین روزای پاییز بود که برای همیشه قلب همه رو پاییزی کرد و خودش بهاری شد خواهر عزیزم نمی دونی وقتی دیروز با دخترت رفتم تا براش وسیله ی مدرسه بخرم چه حسی داشتم نمی دونی چقدر سخته من دستای کوچیکشو تو دستم بگیرمو دلم ارم باشه نمی دونی چه سخته وقتی براش وسیله می خرمو شادی رو تو چشماش می بینم و با خودم فکر می کنم که ای کاش بودی خودت نازنینتو میاوردی واسه خرید نمی دونی چه حس سختیه که یه دفعه از دهنم در بره و به فروشنده بگم که برای دخترم یه جوراب خوشگل بیارید . نمیدونی چقدر سخته موقعه ای که نگاه گیرای نازنین رو تحمل کردن نمی دونی چه سخته اینکه من دارم شوق خرید وسایلشو می بینم ولی تو نیستی کنارش نمی دونی چه سخته نمی دونیییییییییی نمی دونی چه سخته که دیروز همش گریه کردممممممم نمی دونی چه سخته حوریه عزیزم خیلی وقته به خوابم نمیای بیا و بهم امید بده که تمام این کارا سخت نیستتتتتتتتت بیا پی نوشت: حالم بد جور پاییزیه امید مرسی تو تمام شرایط درکم می کنی لیلا اخ که خسته شدم از تنبلییییی روزام خیلی عادی دارن می گذرنننننن و من چیزی ندارم که بنویسمممممممم میام خیلی زود میام لیلا









تسلیت می گم بهت اما فکر می کنم به اون کوچولو باید تبریک بگم که اون جا داره حسابی لذت می بره و غم های این دنیا رو نمی بینه...خدا به پدر و مادر این کوچولو و همه کوچولوهایی که زود می رن صبر بده...آمین
| Design By : Night Skin |












