X
تبلیغات
Daisypath Anniversary tickers CafeMom Tickers می دونی که امیدمی ؟

























می دونی که امیدمی ؟

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد

خیلی وقته ننوشتم .. دوست دارم این روزای مادری برام ثبت بشه .. با خودم می گم اینقدر این لحظات شیرین و ماندگار هستن که هیچ تلاشی واسه ثبتشون ندارم .. این لحظات اینقدر توی ذهنم موندگارن که فکر نکنم هیچ وقت از توی ذهنم برن ...

صبح ها تا  ساعت ۲ ظهر سرکار هستم ... تمام این ۷ ساعت دلم پر می کشه واسه بوییدن تن پسرم ... برای بوسیدن صورت سفیدش ... نوازش موهای بورش ... بعد از ساعت ۲ در خدمت پسر گلم هستم و امید ...

پسرم اونقدر منو درک می کنه که همین که میارمش خونه می خوابه تا مادرش یه مقدار استراحت کنه .. بعد از ظهر با امیر رضای داخل روروئک کارامونو انجام می دیم ...کارها که تموم میشه .. امیر رضا رو بغل می کنم و با هم شروع می کنیم به بازی ... از اینکه روی شکمش باشه متنفره .. اصلا تلاشی واسه سینه خیز رفتن نمی کنه .. ولی تا دلتون بخواد اگه از دستاش بگیری ساعت ها وایمیسه ... پسرم هنوز دندون در نیاورده .. منم همش می گم کی دندون درمیاره که براش جشن دندون بگیرم ...

این روزا بهترین روزای زندگی منه .. پسر زیبا و شیرینم . همسر مهربانم ... خدایا ممنونم ...تمام این خوشبختی و آرامش رو مدیون توام

| سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 10:21 | لیلا| |

http://www.xum.ir/Mil7

| یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 9:48 | لیلا| |

احساس می کنم خیلی چیزا عوض شده ... من ، روحیاتم ، دور و اطرافم ...

با مادر شدنم خیلی چیزا تغییر کرده .. خیلی آروم تر از گذشته شده ام ...دوست ندارم کسی از چیزایی که توی قلبم اتفاق میافته خبر داشته باشه...

قلبم تند تند می زنه .. دلم واسه تکیه ی از وجودم می زنه .. کسی که ۷ ساعت ازش دورم ... کسی که هنوز خیلی کوچیکه تا این موضوع رو درک کنه ... پسرم عزیزم .. مامانی عاشقته ..

احساس می کنم از وقتی اومدم سرکار دچار یه نوع افسردگی شدم ... احساس می کنم نمی تونم خوب نفس بکشم ... نمی دونم .... حالم زیاد خوب نیست ... تعریف چندانی نداره ... خدایا این ساعت ها زودتر بگذره ... دلم تنگ دستای کوچیکشه

| شنبه سوم اسفند 1392 | 13:6 | لیلا| |

سخت ترین لحظاتی که داشتم دور بودن از پسرمه .. امروز دومین روزه که دارم میام سرکار .. دلم خیلی براش تنگ می شه
| یکشنبه بیستم بهمن 1392 | 8:52 | لیلا| |

این روزام پر شده از نگهداری از امیر رضا 

خوبم .. خیلی خوب

| شنبه یازدهم آبان 1392 | 22:10 | لیلا| |

ساعت های آخر دو نفر بودن من و امید داره می گذره .. فردا تکیه ای از وجود من و امید به دنیا میاد... سرمست از این حس خوبم ..

خدایا شکرت..... هزاران بار شکرت

| جمعه یازدهم مرداد 1392 | 17:15 | لیلا| |

اینم سیسمونی امیر رضا

http://8pic.ir/images/44406299361303324907.jpg
http://8pic.ir/images/53692922557459378174.jpg
http://8pic.ir/images/63279702472813631246.jpg
http://8pic.ir/images/80811071862706800016.jpg
http://8pic.ir/images/83191714490507459691.jpg
http://8pic.ir/images/30432049335414652984.jpg

http://8pic.ir/images/12627370438777331367.jpg
http://8pic.ir/images/04395661370774045090.jpg
http://8pic.ir/images/52957316270200823242.jpg
http://8pic.ir/images/03968002009699748727.jpg
http://8pic.ir/images/97757837564333388137.jpg

http://8pic.ir/images/62132374350607073026.jpg
http://8pic.ir/images/59656994851706270909.jpg
http://8pic.ir/images/74505308134649769842.jpg
http://8pic.ir/images/19768197387337270519.jpg
http://8pic.ir/images/47072897410456997120.jpg

http://8pic.ir/images/52042624848876254762.jpg
http://8pic.ir/images/75839029985488634791.jpg

http://8pic.ir/images/04247871739737192162.jpg
http://8pic.ir/images/79580979514889168897.jpg

http://8pic.ir/images/85575407681638366028.jpg

http://8pic.ir/images/98126585352045083070.jpg
http://8pic.ir/images/51033612820417547810.jpg
http://8pic.ir/images/48896250674222497350.jpg
http://8pic.ir/images/75248478007701767052.jpg
http://8pic.ir/images/21694379048434479881.jpg
http://8pic.ir/images/67101649361254729859.jpg

| سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 10:21 | لیلا| |

امسال با تمام سال های عمرم فرق می کنه .. امسال من یه مادرم .. مادری که صبح با لگد های پسر کوچیکش توی شکمش بیدار می شه ... مامان فدای قلت خوردنت بشه که امروز حرکتات به اوجش رسیده .. پسر عزیزم داره کادوی روز مادرشو می ده .. مادر به فدای هر حرکت تو ..

امسال بزرگترین کادوی زندگی من از طرف خدا داشتن یه جنین در وجودمه که هر روز داره رشد می کنه و با حرکاتش بهم معجزه ی خداوند رو یادآوری می کنه

معجزه ای فوق العاده ... معجزه ای که داری باهاش زندگی می کنی ...

خدایا ممنونم .. ممنون از اینکه امسال مادرم .. ممنون از اینکه تن سالم و زندگی خوب و ارومی دارم .. ممنون که امید در کنارمه ..

مرسی

 

| چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 9:39 | لیلا| |

دستمو می ذارم همون جایی که تکون قبلیشو حس کرده بودم .. یه ضربه ی محکم مهمون دستام می شه ... لبخند بزرگی رو صورتم می شینه ... این روزا هر وقت از کارم خسته می شم و می خوام یه کوچولو استراحت کنم دستمو می ذارم و رو شکمم و با کوچولوی درونم شروع می کنم به بازی کردن باهاش

نمی دونم چه حسیه .. یه حس عمیق به موجودی که داره توی وجود تو .. از خون .. از اکسیژن . از غذای که تو داری می خوری داره تغذیه می کنه

یه حس خوب .. یه حس عمیق به ثمره ی عشقت ...

این روزا خیلی بیش از بیش احساس نزدیکی به امید می کنم .. اونقدر که دوست ندارم لحظه ای ازش دور باشم ... این روزا خیلی بهش وابسته شدم ...

اینکه پنج ماه و نیم فکر کنی بچه ات دختره و بعد سونوی چهار بعدی بری و ببینی نی نی ات پسره .. یه ذره سخته .. با اینکه اولین نوه ی پسری در هر دو خانواده است  ولی واسه منی که یه ذره اونس گرفته بودم سخته ولی خوب بیش تر از جنسیت بچه سالم بودنش برام مهمه ... انشاله که صحیح و سالم بیاد تو بغلم

این روزا همش صفحه ی بلاگفا رو باز می کنم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم .. ولی امروز گفتم از یه جا شروع می شه دیگه .. دلم واسه صفحه های صورتی اینجا تنگ شده بود .. دلم واسه دوستام تنگ شده ... دوستون دارم

| دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 | 15:8 | لیلا| |

بزرگترین سوپرایز زندگی ما پسر شدن دخترمونه ... خدا یه پسر خوشگل داره بهمون می ده
| دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 | 9:7 | لیلا| |

Design By : shotSkin.com